gototopgototop

موزیک آنلاین

Please update your Flash Player to view content.

لینک دوستان

بدون سانسور

دل نوشته ها

فلسفه های لاجوردی

چی شده اون همه احساس

انجمن سیستم ایرانیان

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز2
mod_vvisit_counterدیروز34
mod_vvisit_counterکل بازدیدها12743

جستجو


تولدت مبارک مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Administrator   
چهارشنبه ، 12 مرداد 1390 ، 20:55

خاطـــرت هست؟

می گفتـم در قانون من

چه بدانـی چه ندانـی،

چه بخوانـی چه نخوانـی

وقتـی عشق به نقطه ی جوش می رسد،

شعــر می شــــود...

اما چند روزیست واژه ها

خیـــــال قافیــه شدن ندارند!

شعر هــــر روزم تنها یکــــ کلمه است:

تـــــــــــو!

-------------

*تولدت مبارک*

 
کِشِ تنبانِ هوشنگ هزار ریالی مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط تلخک   
يكشنبه ، 26 تیر 1390 ، 11:56

به نام آن راست هست آفرین

کِشِ تنبانِ هوشنگ هزار ریالی

 

 دروغ گو

 دژخیمِ بداندیشِ پوست موزی

زیر پای خداست

و دراز می شود دماغش

آن کس که دروغ بر هم می تابد و می سازد و می بافد و می لافد 

گاه از سر اجبار

                گاه از سر تکرار

گاه از سر خنده

                 گاه از سر انکار

 

و بیچاره "کارلو کلودی"

که تنها خودش دماغش دراز شد

و

پینوکیو اش...

         و نه نرکی گربه ها و نه روبهکان مکاره ی آفتاب بر چهره مالیده . 

 

راستی چه می شد اگر راستی

درازِ دراز می شد دماغ ها

پینوکیو واره بر چهر پشمالو و بی هیچ

جز آنکه کور می شد

چند چشم

که در پی دراز شدنی دیگر بود!

 

خدای را دشمنند

دماغ درازهایِ چشم بادامیِ خاکی پاکی

و به حکم شرع مقدس:

دشمنخدای را دشمن باید بود

و جهاد باید

و کشتن.

 

پس گردنِ درازت

طناب آلود کن

بر جرثقیلِ ثقیلِ زردِ صدو هفتاد تُنی

                                    به کِشِ تنبانِ هوشنگ هزار ریالی !

من و تو دماغو ترینیم

خودمان

در میان تمام دماغ زایانِ زنده ی موش مردگی ...  

 

آهای دست اندرکارِ عرصه ی مخوفِ هنرِ زندگی

 مصلحت اندیشان را

حد زد

باید

به شلاقِ عمیقِ صد رشته ی بخت وارونگی

آی ...

با توام ...

دست در ان کارِ مخوفِ هنرِ زندگی بر عرصه !

که هر چه سیگار کشیدیم

از دست بلندِ شش انگشتیِ

ناخن سیاهِ

کج و کوله ی سگال وارونِ مصلحت اندیش

کشیدیم و چشیدیم

زهرِ مارِ کم یابِ پنهان در کویرهای گواتمالا ..

 

 

26 تیرماه 1390                 

 تلخک                        

 
دیوانه ام! مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Administrator   
دوشنبه ، 30 خرداد 1390 ، 13:56

divane

 

دوباره لرزه بیفکن به جان کوه دلت

سیاوشی شو و بشکن، حصار نام دلت

صبور، چشم خمارت، ببوس جام شراب

عنان ز کف نسپار و بشین کنار دلت

اگر زمین دهنش باز شد دوباره بخند

تو انتهای زمانی، بمان برای دلت

به جوشنت بنشین و بتاز به دشت کبود

بتاز که راهی نمانده، بتاز به حسن دلت

بگیر دامن باران، جنون بده بر باد

بخوان حدیث نبودن برای گوش دلت

تویی که در همه عالم علاج غم نمی دانی

بپوش رخت عزایی برای حکم دلت

دخیل مبند بر ضریحی که عاشقت کرده

به کاش های شده، بزن نشان دلت

تمام مردم دنیا، اگر به هم سازند

تو از همه دیوانه تر، بچرخ دور دلت

اگر که قافیه دل شد به بازی هستی

به پیک اولت ای کاش، بمیرد آس دلت

نهان مکن ز کسی، هنوز هم تو تنهایی

بگو که دل آرام گیرد به ساز کوک دلت

خراج بادیه چند است؟ رفیق سیری چند؟

هر آن دمی که طبیبی، بیا به سوی دلت

کنار خلوت تنهاییت قدم زدند اما

به سود خود نگرند و عذاب خواب دلت

غریبه باش و غریبه بمیر ز جور فلک

به گرگ و میش واقعه مسپار، عنان بام دلت

 

پ.ن: این ماله چند هفته پیشه... هیچ ربطی هم به حال و احوال امروزم نداره.

پ.ن: مرسی واسه اینکه امیدوارم کردی که مطمئن بشم که زنده ام، که هنوز کسی هست.!

 
گل یا پوچ؟ مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط غریب   
دوشنبه ، 12 ارديبهشت 1390 ، 12:47

 

1

هست هایم چونان فانوسی که دریا فکنده ای و نمی دانی کدام سوی می رود و بر کدام گل می نشیند، می ماند.

دور شدن فانوس در عمق عمیق سطح آب را که می نگریم، نقطه شدنش چه دلنشین است اما ناپدید شدنش خنده های گریه دارمان را به هوا بالا می برد.

برای روز مبادا تصویری می گیریم که بماند و بدانیم که بوده است.

چه سخت می گذرد زمانی که در حال فهمیدن بودنش صرف می کنیم و چه ساده می گذرد فکر رفتن ....

اما در این رفتن و بودن، افسوس انتظار شیرین تر از اندیشه ی دیدار است.

ادامه مطلب...
 
لجنزار مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط تلخک   
پنجشنبه ، 19 اسفند 1389 ، 23:59

به نام آن راست هست آفرین

لجنزار

خواهم گفت برایت از لجنزاری در همین نزدیکترها

که مردابی است آکنده از گنداب و خونابه...

و زرداب عفونت زخم زندگی

درد و رنج و زجر را منزلگه

باتلاق ژرفِ پرریشه حرص و طمع

گردابی از پلشتی سینه چپق الود شیطان

بندِ تنگِ سردِ جوهرِ نفس

همزاد ترس توله انسان در سیاهی...

آن چه با چاقوی چاق خشم

لای باگت حشو

شهوت مالی گشت!

پیچیده ترین کارگاه هستی:

کارگاه تولید کود انسانی                                                     تَن،تَن،تَن...

تن تبدار خسته از بیماری

بیماری خسته از تن چاق آلوده

آری لجنزاری در همین نزدیکی

لجنزار کودکانه...

لجنزار مردانه...

لجنزار زنانه...

آدمیزاده

همان حقیقت شوخ آلود ادمی

آن ادمی که ساده حرص و طمعش ر ا

و خشم و حسادتش را

وشهوتش را بر طاق زندگی می آویزد.

زن

همان افسونگر کهن تاریخ آدم بودن

باتلاق گرم و زنده شهوت،کُشنده و به لجن کِشاننده

گویی که هیچ دغدغه جز خواب و خور ندارد

ونیازی جز گوشی برای جنباندن همیشه فک زیرین

و سرگرمیی جز دوختن چشم بر چشم های دیگر.

مرد

همان بیننده دست و دل لرزنده

احمق در دام افتنده

و مهندس ساخت و ساز از مدرسه دروغ

و نیازمند به باتلاق زنده زنیت.

و جز این سه تن نیست آدم بودن را گریزی،

که این ها تنند

و ادمی را جز تن گوهری است گرانبها در کف

و از او نادانند بیشتر ادمهای گیر کرده در لجنزار تن.

تلخک

 
چه خوب مي شد اگر... مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط غریب   
جمعه ، 10 دی 1389 ، 17:15

 

چه خوب مي شد اگر غم، سراب شود

مــيــان قـطــره و دريـا، خـراب شــود
عـذاب بودن و مانـدن، عـذاب تنـهايي
چه خوب مي شد اگر عشق، كباب شود
چه درد بي شرفي است اين فراموشي
چه خوب مي شد اگر خنده، انتخاب شود
درون سينه ي من دل، مثال ماهي حوضي
چه خوب مي شد اگر دل، حرام شود
مسيح ظهور كند باز، خدا به كعبه بيايد
چه خوب مي شد اگر مهر، باب شود
حديث ليلي و مجنون، روايت فرهاد
چه خوب مي شد اگر شيخ، مجاب شود
جنوب شرقي ديدار، هواي باراني
چه خوب مي شد اگر فكر، حباب شود
هوا هواي بهار است، هواي خانه تكاني
چه خوب مي شد اگر خانه، انقلاب شود
شبيه گريه نيامد، سراغ غربت اين دل
چه خوب مي شد اگر شعر، جواب شود
چه خوب مي شد اگر غم، سراب شود
مــيــان قـطــره و دريـا، خـراب شــود
عـذاب بودن و مانـدن، عـذاب تنـهايي
چه خوب مي شد اگر عشق، كباب شود
چه درد بي شرفي است اين فراموشي
چه خوب مي شد اگر خنده، انتخاب شود
درون سينه ي من دل، مثال ماهي حوضي
چه خوب مي شد اگر دل، حرام شود
مسيح ظهور كند باز، خدا به كعبه بيايد
چه خوب مي شد اگر مهر، باب شود
حديث ليلي و مجنون، روايت فرهاد
چه خوب مي شد اگر شيخ، مجاب شود
جنوب شرقي ديدار، هواي باراني
چه خوب مي شد اگر فكر، حباب شود
هوا هواي بهار است، هواي خانه تكاني
چه خوب مي شد اگر خانه، انقلاب شود
شبيه گريه نيامد، سراغ غربت اين دل
چه خوب مي شد اگر شعر، جواب شود

 

پ.ن: خيلي خيلي ممنونم از "سپيده مختاري" به خاطر مجموعه غزل "مادر پرنده خواست" كه باعث شد بازم يه چيزي شبيه به شعر بنويسم

پ.ن: كسي نمي تونه به من بگه فراموش كن... هر كسي مختاره چيزهايي رو از زندگي با پاكن پاك كنه يا حداقل با لاك كم رنگ كنه و من يا هر كس ديگه اي نمي تونه با حالت دستوري بهش بگه اين كار رو بكنه يا نه...

پ.ن: دوست عزيز؛ يه وقتهايي خيلي بيشتر رنجيدم... يه وقتهايي خيلي بيشتر دلم گرفت... يه وقتهايي خيلي بيشتر آرزوي مرگ كردم وقتي ديدم رفتار ديگران با من چيه... فراموش نكردم ولي ياداوري هم نكردم.... جواب ندادم وقتي فقط جواب گرفتم... طعنه نزدم وقتي فقط كنايه شنيدم....(اينا رو نگفتم كه چيزي يا حرفي يا عملي رو توجيه كنم... اينها رو گفتم چون خيلي وقته روي گلوم باد كرده... خيلي وقته نمي تونم فراموش كنم) شاد باش

پ.ن:‌ مي دونم ممكنه هيچ وقت نخوني ولي تا امروز همه ي نوشته ها براي تو بود... اين هم تقديم به تو

 
محكم بشين دلم، اين دور آخره مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط غریب   
سه شنبه ، 30 آذر 1389 ، 13:59

كم پيش مي آيد حرف كم بياورم، كم پيش مي آيد كلمه ها را گم كنم. اما اين بار چسبيده بودم به صندلي. هنگ كرده بودم اصلا. دليل زياد بود براي چنين وضعيت خسته كننده اي؛ هر جور فكر مي كردم نمي توانستم بر باد رفتن چند سال از بهترين روزهاي زندگي يك آدم را هضم كنم، نمي توانستم معادلي برايش پيدا كنم كه بگويم سخت نگير، نمي توانستم حرفي پيدا كنم كه هوار اين همه سختي مزمن ادامه دار را بر زندگي يك آدم توجيه كند.

ادامه مطلب...
 
ادبِ سخن گویی مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط تلخک   
يكشنبه ، 2 آبان 1389 ، 19:33

به نام آن راستِ هست آفرین

ادبِ سخن گویی

آیا می دانید تفاوت زبان عربی با تمام زبانهای دیگر در چیست؟

نوشتن به گونه تخصصی در این باره نیاز به بهره کشی فراوان از زمان دارد تا شاید بتوان به کمک مقاله های علمی پر تعداد گوشه ای ازجواب مسئله را روشن کرد.اما تمام آن را (دویشان به شهادت خودم وباقی به شهادت باقی) در گونه عمومی، می توان در یک جمله خلاصه نمود و آن اینکه عربی زبان فراگیری است که در آن هر مفهومی را می توان در جمله ای کوتاه به شنونده منتقل کرد . برای مترجمان بسیار پیش می آید که نمی توانند جمله ای را از عرب زبان به سادگی ترجمه نمایند و برای ترجمه جمله چند کلمه ای مجبورند چند خط توضیح دهند و این خود پر واضح است که زبان نیست مگر برای ارتباط با دیگران و راه انتقال مفاهیم و منظور به دیگران.

هدف ما از این چند خط تنها روشن نمودن مقدمه ای بود بر بیان اصل سخن و به هیچ وجه منظور زبانشناسی تطبیقی(مقایسه ای) نیست بلکه می خواهیم چگونگی و میزان انتقال یک مفهوم را تنها در زبان و ادب پارسی مورد پژوهش قرار دهیم . هدف در این نوشتار بررسی واژگان و جمله های به ظاهر هم معنایی است که در واقع به کار گیری هیچ یک از آنها در جای دیگری،منظور گوینده را در ریختی کامل به شنونده منتقل نخواهد کرد . مثال آشنای آن همان سه واژه "بفرما و بشین و بتمرگ" است.

 

ادامه مطلب...
 
عشقالانس مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط تلخک   
سه شنبه ، 6 مهر 1389 ، 12:29
به نام آن راست هست آفرین
از آنجا که عصر، عصر نوشته های عاشقانست و کلاس در نوشتن های خطاب به "تو"ست و سنگ محک احساسات ، نویسندگی درباره غم فراق یار است؛ پس من هم دچار تب همه گیر عشق می شوم و از غافله نویسندگی مدگرا عقب نمی مانم و سوار بر ماشین عشقالانس می نویسم:
" از غم دوریت، ای نفس من، از صبح تا شب چون خر عرعر می کنم تا از خستگی عرعرهای شبانه خوابم می برد و در خواب می بینم بزی هستم در دشتی بی آب و علف، دور افتاده از گله که چوپان سر به هوا فراموشش کرده!
ادامه مطلب...
 
دل تنگی... مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط غریبه   
چهارشنبه ، 3 شهریور 1389 ، 02:26

 

cheshmbe_rah

 

با نفسهای شتابان سحر         قصه ای خواهم گفت ...
نغمه ای خواهم خواند ............
عطر گیسوی ترا , باد به مهمانی من آورده ست...
بی خبر می خوانم , نیایش سحری را ......
قصه ام بوی ترا می گیرد..
در شتابانی انفاس سحر , زمزمه ای می آید ...
قاصدکها به دعای سحرم می خندند .........
آه ..................................
من هنوز چشم به راهت هستم .........

 
<< شروع < قبلی 1 2 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 2