gototopgototop

موزیک آنلاین

Please update your Flash Player to view content.

لینک دوستان

بدون سانسور

دل نوشته ها

فلسفه های لاجوردی

چی شده اون همه احساس

انجمن سیستم ایرانیان

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز11
mod_vvisit_counterدیروز37
mod_vvisit_counterکل بازدیدها13503

جستجو


کِشِ تنبانِ هوشنگ هزار ریالی مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط تلخک   
يكشنبه ، 26 تیر 1390 ، 11:56

به نام آن راست هست آفرین

کِشِ تنبانِ هوشنگ هزار ریالی

 

 دروغ گو

 دژخیمِ بداندیشِ پوست موزی

زیر پای خداست

و دراز می شود دماغش

آن کس که دروغ بر هم می تابد و می سازد و می بافد و می لافد 

گاه از سر اجبار

                گاه از سر تکرار

گاه از سر خنده

                 گاه از سر انکار

 

و بیچاره "کارلو کلودی"

که تنها خودش دماغش دراز شد

و

پینوکیو اش...

         و نه نرکی گربه ها و نه روبهکان مکاره ی آفتاب بر چهره مالیده . 

 

راستی چه می شد اگر راستی

درازِ دراز می شد دماغ ها

پینوکیو واره بر چهر پشمالو و بی هیچ

جز آنکه کور می شد

چند چشم

که در پی دراز شدنی دیگر بود!

 

خدای را دشمنند

دماغ درازهایِ چشم بادامیِ خاکی پاکی

و به حکم شرع مقدس:

دشمنخدای را دشمن باید بود

و جهاد باید

و کشتن.

 

پس گردنِ درازت

طناب آلود کن

بر جرثقیلِ ثقیلِ زردِ صدو هفتاد تُنی

                                    به کِشِ تنبانِ هوشنگ هزار ریالی !

من و تو دماغو ترینیم

خودمان

در میان تمام دماغ زایانِ زنده ی موش مردگی ...  

 

آهای دست اندرکارِ عرصه ی مخوفِ هنرِ زندگی

 مصلحت اندیشان را

حد زد

باید

به شلاقِ عمیقِ صد رشته ی بخت وارونگی

آی ...

با توام ...

دست در ان کارِ مخوفِ هنرِ زندگی بر عرصه !

که هر چه سیگار کشیدیم

از دست بلندِ شش انگشتیِ

ناخن سیاهِ

کج و کوله ی سگال وارونِ مصلحت اندیش

کشیدیم و چشیدیم

زهرِ مارِ کم یابِ پنهان در کویرهای گواتمالا ..

 

 

26 تیرماه 1390                 

 تلخک                        

نظر ها
افزودن جدید
+/-
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
pari  - راز دلتنگی     |2011-07-27 10:18:47
چه غریب ماندی ای دل! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری چه غریب ماندی ای دل! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری





"هوشنگ ابتهاج"
تلخک   |2011-08-06 20:51:08
هم دردیم...
pari     |2011-10-09 12:39:05
همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند
همان ها که برای همه لبخند دارند
همان ها که همیشه هستند،
برای همه هستند
آدمهای ساده را
باید مثل یک تابلوی نقاشی
ساعتها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است
بسکه هر کسی از راه می رسد
یا ازشان سوءاستفاده می کند یا
زمینشان میزند
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.
آدم های ساده را دوست دارم
بوی ناب
“آدم” می دهند”

3.23 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."